![]() |
![]() |
|
| دردستان عاشق من بگذار |
|
نمي دانم ...مي توان به دستهايت اعتماد کرد ...!مي توان با چشمهايت زيست ...!مي توان از عشق با تو گفت ...!نمي دانم مي شود تو را باور کرد !مي شود با تو بود، تا مرگ ، تا لحظه وداع هستي ...!مي شود ...!!مي داني ، هيچ نمي دانم
می خواستم به عشق تو ای بی وفای من تا آخرین دقایق عمرم وفا کنم می خواستم چون شمع به هر کجا که می روی روشن کنم سرای تو جان فدا کنم می خواستم به سوی تو ای شهر آرزو چون شهاب پر کشم و آشیان کنم می خواستم کنار تو شام تا سحر اسرار قلب سوخته ام رابیان کنم اما نخواستی از من گریختی از من گریختی که فراموششان کنی یاد گذشته را شب های انتظار و پریشانی مرا و آن داغ بوسه را که بر لب های من هنوز یخ بسته باقی مانده است آری تو میدانی اما وجود من کی می تواند این غم دیرین را فراموش کند در این دیار دور می خواهم از خدا عشق تو را در سینه ی من جاودان کند
اره من تنهام ، تنهایی من از بی وفایی آدماست نمی گم هیچ کسی و ندارم اونی که تنها کسمه خداست کی می گه تنهایی بده همش غم و غصه داره تنهایی خیلی خوبه هر کسی لیاقتشو نداره من وقتی تنها باشم یاد عشقم می افتم اما وقتی با تو باشم اون و فراموش می کنم آی آدما تنهاییمو ازم نگیرید آی آدما با این کار جان خستم و ازم نگیرید آخ که چقدر خوبه عالم تنهایی،تو نمی دونی آخ که چقدر خوبه یاد کسی باشی که دوستش داری من اگر تنها باشم راحت ترم من اگر با تو باشم از دست رفته ام بذار برو کی گفته نباید تنها باشم بذار برو کی گفته باید با تو باشم تویی که صداقت و معرفت نداشتی تویی که دست کمک طرفم دراز نکردی می گن عالم تنهایی سرده ، تاریکه اما نمی دونن آغوش معشوق چقدر گرمه
نیلو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:51 توسط نیلوفر |
|
|
چرا گرفته دلت ٬ مثل آنکه تنهایی ! چقدر هم تنها ! خیال می کنم ٬ دچار آن پنهان رنگ ها هستی ! دچار یعنی :عاشق. و فکر کن که چه تنهاست ٬ اگر که ماهی کوچک ٬ دچار آبی بی کران باشد ! چه فکر نازک غمناکی !!!
چی بگم از کجا بگم دردم و با کیا بگم بهتره که دم نزنم حرفی از عشقم نزنم از عشقی که گم شد و رفت عاشق مردم شد و رفت عشقی که بی فروغ نبود برای من دروغ نبود.
سلام ! سلامی به قدر روزهای نبودنم ! سلامی به خاطر تشکر از دوستای گلم ! سلامی گرمه گرم (ابته اگه قبول کنین امیدوارم حاله همتون خوبه خوب باشه و تابستونه خوبی رو در پیش داشته باشین !! این یک سال نبودنم دوباره فرصتی شد که که باهاتون درد و دل کنم! یک سالی که بدونه خداحافظی بود..و....! خودم چند روز پیش امدم تو وبم اصلا باورم نمی شد که یک ساله نیومدم !! اصلا باورم نمیشه یک سال به این زودی گذشت ..... واقعا چه زود دیر میشه.....!! امیدوارم جبرانه روزهای که اپ نکردم رو بکنم !! اول بگم توی این یک سال تمام دوستای خوبم رو از دست دادم .. دوم دوستدارم همشون رو برگردونم .. سوم هم دوستدارم دوستای جدید پیدا کنم .. اگه همتون کمکم کنین (ابته با نظر های قشنگتو ن خیلی دلم واستون تنگ شده بود ...! آرزومند آرزوهای قشنگتون نیلو
دنگ ..دنگ.. ساعت گیج زما در شبه عمر میزند پی در پی زنگ. زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من . لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی الوده است . لیک چون باید این دم گذرد.. پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است . و اگر می خندم خنده ام بیهوده است. دنگ .. دنگ.. لحظه ها می گذرد . آنچه بگذشت نمی آید باز. قصه ای هست که هر گز دیگر نتواند شد آغاز . مثل این است که یک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمستان ماسیده ا ست. تند بر می خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد آویزم انچه می ماند : نقش انگشتانم دنگ.. فرصتی از کف رفت . قصه ای گشت تمام لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام این دوامی که درون رگ من ریخته زهر وا رهانیده از اندیشه ی من رشته ی حال وز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال پردهای می گذرد پردهای می اید : می رود نقش پی نقش دگر رنگ می لغزد بر رنگ. ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی نگک دنگ ..دنگ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:47 توسط نیلوفر |
|
|
با یاد تو می نویسم که عطر خیالت افکارم را پر کرده است دلم برای روزهای با تو بودن تنگ شده است برای قدم زدن در کنار تو ... شانه به شانه راه رفتن با تو .......
از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که حکایت عظمت یک عشق است
عشقی ساده و حقیقی که او برایم به ارمغان آورده بود
امشب باز دلتنگم. دلتنگم اما نه برای یک خاطره دور،
یا از طولانی شدن یک انتظار سهم من از زندگی، لذت لحظه هاست
من با لحظه ها زندگی میکنم. لحظه ی یک انتظار، انتظار یک لحظه
من با شیرینی یک لحظه شاد می شوم و با تلخی یک لحظه دلتنگ
من از شیرینی لحظه ها سرشارم، لحظه ی سبز شدن یک چراغ، لحظه ی یک گذشت،
لحظه ی برقی که در چشم بی تابی می درخشد،
لحظه باور معناییست که بی هیچ حرفی میان دو نگاه رد و بدل میشود،
لحظه باور زندگیست، نه!! گاهی آرزو می کنم
دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی دلم هواتو کرده بود دلم می خواست گریه کنم نمی دونم چه حالی و کجایی و چه می کنی ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا می مونی رفتم کناره پنجره گفتم شاید ببینمت دیدم میل دیدنت چون گل باید ببینمت رو صندلی نشستم و یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم گفت: خبر اوردم ای اشنا یه چیزی و بهت بگم ؟ گفتم :بگو اهی کشید اومد نشست رو شونه هام یواشکی چشماشو بست نبینه اشک چشام و می گفت: که یه راه دور یه راه دورو سوت و کور مسافری نشسته بود مسافر غریب ودلشکسته بود ازتوهمش شکوه میکرد با اشک گرم و دل سرد می گفت که یادت نمی یاد روزای با هم بودن رو؟ چقدر دلش می خواست که تو نگاش کنی صداش کنی بهش بگی دوسش داری به شرطی تنهاش نذاری تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم پاش می شینم دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم
بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد ، بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت ، تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد ،مي دانم تو نام مرا از ياد خواهی برد
**------------------------------------------------------**
نیلوفر هم داره بی مردابش خوش می شه
دوستای گلام فرصت نشد اول ازتون تشکر کنم ولی ممنون که تو این چند ماه من رو تنها نذاشتین اي تو به زيبايي يك گل سرخ به لطافت باران بهار فراموشت نمی کنم نیلوفر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:23 توسط نیلوفر |
|
|
سلامی با لطافت بهار به زیبایی شکوفهاش به روییدن گلهاش به بوی خوبه عیدش به هفت سین رنگ رنگش که سبزه اش نشانه ی امید سنبل اش نشانه خوشبویی سیب اش نمادی ازمیوه ی بهشتی سمنواش مایده ای از ایین های باستانی سنجداش که شکوفه هاش محرک عشق و دلباخت گیست سیرش داروی برای تندرستی سکه اش رونق زندگانی واخرهم چه صبورانه به انتظارش چشم بر دردوختیم تا دوباره اغاز کنیم بهاری نو و زیبا را...
خوب دوستای عزیزم حالتون چطوره؟ این عید باعث شد تا با شما یه صحبت کوچیکی داشته باشم اول پیشا پیش سال نو رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی داشته باشین دوم ممنون از دوستای خوبم که دراین مدت من رو تنها نذاشتن وهمیشه با نظراشون من روخوشحال کردن دیگه نمیدونم چی بگم فقط عید به همتون خوش بگذره..
این قدراسمت رو نوشتم خسته شدم،این قدراسمت روتوی دلم فریاد زدم خسته شدم این قدر که شبها تا صبح بیدار بودم خسته شدم،ازهمه این ادمها ازهمه این نگاهها،حرفها فکرمی کردم که اگرتوباشی دیگه هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنم با این همه ادم دوروبرم باز من همونم که.... باز همونی ام که ترجیح میده حرفهاش رو تو کاغذ بنویسه گریه هاشوتو دل شب بکنه فریاداش رو بی صدا تو دلش بزنه بودنه این که کسی بفهمه.... با این که تو هستی اما باز من همونی ام که با یه بغضی همه حرفاش رو میزنه بدونه این که کسی متوجه بشه..... و همیشه یه هاله ای از اشک تو چشاشه... با امدن و موندن تو هیچی درست نشد بدترهر چی که تو این مدت ساخته بودم ریخت و خراب شد تموم اون قول و قرارهایی که با دلم گذاشته بودم زیرش زدم و.. قراربود که دل به نگاه هیچکی نبندم.. قراربود دور عشق و عاشقی رو واسه همیشه یه خط بکشم و.. هیچکی برام مهم نباشه... همیشه با یه نگاه سرد پاسخ لبخند ادمها رو بدم با یه سر تکون دادن از کنارهمه اتفاقات گذرکنم وفقط انتهای جاده رونگاه کنم اما با امدن تو همه چیز رو فراموش کردم.. با امدن تو شاید یه سری خاطرهای قشنگ موند تو ذهنم و شاید یه عشق و یه دوست داشتن این عشق بازم با همه تلخی هاش بزم برای من شیرین بود اخه میدونی هیچ وفقت کسی رو این جوری وست نداشتم کسی رو که دوست داشته باشم وکنارم باشه هیچ وقت وجود نداشت هیچ وقت به دلم این اجازه رو ندادم که عاشق نگاه کسی بشه اما این بار دلم به من اجازه نداد که دلتنگ نگاه تو نشم با تو بودن و حتی به یاد تو بودن حس قشنگیه اما بی تو بودن و به یاد اوردن خاطراتت....
تو امتداد سرنوشت کی بود که از تو می نوشت زندگی من و تو رو با غم و غصه می سرشت با این همه گناه و درد کی میره آخرش بهشت ببین ببین که دست من هر جا رسید از تو نوشت میون جاده ها هنوز گرد مسافرا بجاستتو شهر تو غریبه ام غریبه ای که بی صدا اگه تو باشی پیش من سوته دلای دربدر دوباره خورشید می کشم رو این شبهای بی سحر سحر می یاد شب سر می شه درهای بسته باز می شه بهار می یاد تو باغمون برکه من دریا می شه نفس می خوام نفس می خوام تو رو یه هم نفس می خوام تو شب انتظار تو برای دل قفس می خوام ....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:34 توسط نیلوفر |
|
|
بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم ،
دوباره تنها شدم ، دوباره دلم هوای تورا کرده خودکارم رو از ابر پرمی کنم و برات از باران می نویسم به یاد شبی می افتم که تو رو میون شمع ها دیدم دوباره میخوام به سوی تو بیام، تو را کجا می توان دید؟ در اواز شباویزهای عاشق؟ در چشمهای یک اهوی مضطرب؟ در شاخه های یک مرجان قرمز؟ در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته؟ دلم می خواد وقتی باغ ها بیدارن برای تو نامه بنویسم و تو نامه هام رو بخونی ای کاش می تونستم تنهاییم رو برات معنی کنم واز گوشه های افق برات اواز بخونم کاش می تونستم همیشه از تو بنویسم ومی ترسم از روزی که نتونم بنویسم و دفترهایم خالی بمونه وحرفهای ناگفته ام به دنیا نیاد می ترسم نتونم بنویسم دوباره شب، دوباره طپش این دل بیقرارم دوباره سایه ی حرفهای تو که روی دیوار روبرو می افتد دوباره شب دوباره تنهایی دوباره یاد توکه این دل بیقرار رو بیدار نگه داشته دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت ودوباره من و تو ویک دنیا خاطره.....
دوست داشتن را درنگاهت تجربه کردم با نگاهت به دنیای چشمان سیاهت سفر کردم با خماری چشمانت ارام شدم با لبخندت معنی دوست داشتن را لمس کردم با زیبایی هایت به دنیای عشق سفر کردم با حرف هایت هوش را از یاد بردم با افکارت افکارم را امیختم با راه رفتنت بی اختیار به زمین افتادم با شلاق موهایت ازخواب بیدار شدم و باز هم با دستانت ارامش تجربه کردم *************************** هنوز عاشقترینم ای تو تنها باور من .. به غیر ازبا تو بودن نیست هوایی در سر من.. هنوز عطر تو مونده در فضای خانه من... هنوزم بیقراره این دل دیونه من.... فراموشم نکن.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 21:33 توسط نیلوفر |
|
|
<<... دلم گرفت وقتی که تو ٬گفتی عاشق نمیشم ...>><<... گفتی دیگه جمعه شبا٬ سنگی نزن به شیشم ...>> <<...دلم گرفت وقتی >که تو٬ گفتی که عشق کدومه ...>> <<... دلم گرفت تا فهمیدم٬ کار >دلم تمومه ...>> <<... دور دلت دیواری بود٬ با خشت های محکم و سفت ...>> <<... تا گفتی عاشق نمیشم٬ یه جورایی دلم گرفت ...>> <<... خیال میکردم همیشه ٬ته دلت یه چیزی هست ...>> <<... که قلب من بی ادعا٬ به پای عشق تو نشست ...>> <<... دلم می خواد تو گریه هام ٬برام یه شاه پری بشی ...>> <<... من می میرم اگه یه روز٬ تو مال دیگری بشی ...>> <<... دلم گرفت تا گفتی که٬ روز وداع داره میاد ...>> <<... گفتی که روز رفتنم٬ بی اطلاع داره میاد ...>> <<... خواستی پری من نشو ٬پری که مال هرکی نیست ...>> <<... خواستی فراموشم بکن٬ عاشقی هم زورکی نیست ...>> <<... وقتی برای قلب تو٬ منم شدم مثل همه ...>> <<... وقتی که این ترانه ها٬ برای چشم تو کمه ...>> <<... باید برم باید برم٬ آخر عشقها رفتنه ...>> <<... تصویر من کم کم داره٬ تو قاب چشمات میشکنه ...>> <<... فرقی نکرده ماجرا ٬هنوز تو رویای منی ...>> <<... حتی اگه خودت نخوای ٬عشق زیبای منی! ...>>
من پری کوچک غمگین رامی شناسم که در اقیانوس مسکن دارد و درد دلش را دریک نی سبک چوبین می نوازد ارام ارام پری کوچک غمگین شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد امد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 10:48 توسط نیلوفر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:11 توسط نیلوفر |
|
|
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح بيرون فتاده بود يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگي رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سر هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش در دامن سكوت بتلخي گريستم نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 19:35 توسط نیلوفر |
|
|
نقطه سر خط پست الکترونیک آرشیو |
| درد و دل |
وقتي دستام خالي باشه ، وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم ، كه بدونم لايق تو دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم با تموم بي پناهي ، به تو تكيه داده بودم هر بلايي سرم اومد ، همه زجري كه كشيدم همه رو به جون خريدم ،ولي از تو نبريدم هر جا بودم با تو بودم ، هر جارفتم تو رو ديدم تو سبك شدن ،تو رويا ، همه جا به تو رسي اگه احساسمو كشتي ، اگه از ياد منو بردي اگه رفتي بي تفاوت ، به غريبه سر سپردي بدون اينو كه دل من شده جادو به طلسمت يكي هست اينور دنيا كه تو يادش مونده اسمت توی یه جاده پا گذاشتم که آخرش معلوم نیست! یه جاده ای که پره از فرصت هایی برای پرواز... و خیلی جاهاشم یه جوریه که آدم زمین می خوره! بعضی جاهاش پر از قشنگیه و بعضی جاهاش پر از زشتی... نمی دونم! مثل همیشه! اما تو این جاده پا گذاشتم تا بدونم... البته امیدوارم... می دونی؟ من عاشق این جاده ام...!!! می خوام هر جور شده تا آخرش برم! شاید آخری در کار نباشه! ولی من برای این جادم یه پایان قشنگ طراحی کردم... این جاده رو خودم دارم می سازمش.... با کار هام،با رفتارم،با حرفام! یادته بهت گفتم من خیلی بزرگ شدم؟؟؟؟؟ اما نه! گاهي آرزو مي کنم... کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!! کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک ريزند! کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم " آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!" |
| يـــــــــاران مـــــــن |
|
دانلود رمان آرشیو پیوندهای روزانه |
| گــــــذشـتــــه هـــا |
|
مرداد 1387 تیر 1387 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|